درباره نویسنده
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
مطالب اخیر
  • دیگه کوچولو نشی....
  • خاطرات یلدایی
  • دلسکو؟؟؟؟؟
  • مهربونی دختر
  • حساسیت
  • دختر...پدر....
  • چشم چشم دو ابرو...
  • آرزو
  • خدای مهربون کوجاس؟
  • بوی ماه مهر
  • سلام دوباره
  • شیرین زبونی
  • مشهد2
  • مشهد 1
  • سال نو مبارک
  • تولد تولد
  • این روزهای ما
  • حسین جانم
  • کیتاب
  • سفارشی
  • ...
  • روزت مبارک
  • شعر جدید
  • کارهای جدید 5- نداشی
  • آخ جون بازی..
  • بزرگ اما کوچک
  • کارهای جدید 4- شعر
  • کارهای جدید 3- غذا خوردن..
  • زیارت سرزمین نور- منطقه عملیاتی فتح المبین
  • کارهای جدید 2 -بازی
کلمات کلیدی مطالب
  • حرف زدن (۱٤)
  • شیرین کاری (۱٤)
  • نوروز (٢)
  • آرزو (٢)
  • نقاشی (۱)
  • بازی (۱)
  • دعا (۱)
  • هفت سین (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
دوستان من
  • پاتوق
  • هديه خدا
  • درسای1
  • داليای نازی
  • ارتين كوچولو
  • مليكا بانو
  • مهد من
کدهای اضافی کاربر



درسا ناز مامان و بابا
( بسم الله الرحمن الرحیم وان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمعوا الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین)
دیگه کوچولو نشی....
نویسنده: - شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠

درسا مشغول نقاشی کردن بود

بابای درسا: خوش بحال دخترم چند تا مدادرنگی داره من کوچولو بودم اینهمه مداد نداشتم

درسا: بابا کجا کوچولو بودی

بابا: خونه خودمون، خونه مامان بزرگ

درسا: من کجا بودمناراحت منو نبردی

بابا: عزیزم شما هم اونجا بودی

درسا: مامان کجا بود؟؟

بابا: مامان هم کوچولو بود اونجا بود

درسا: خوب اگه شما کوچولو بودید کی منو بغل کرده بود

بابا:قهقههخوب من شما رو بغل کرده بود

درسا: شما که کوچولو بودید اگه منو بغل کنید می افتمگریه

بابا: نه عزیزم محکم گرفته بودمت

درسا: بابا دیگه هیچوقت کوچولو نشو باشهناراحت

نظرات ()



خاطرات یلدایی
نویسنده: - چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠

دیروز توی مهد براشون جشن یلدا گرفتن. موقعی که رفتیم دنبالش بهش گفتم مامان چه خبر بود خوش گذشت.

درسا:مامانی جشن یددا داشتیم. پایین مهد بود. آقاهه آهنگ زد. ما شعر خوندیم.   خاله... گفت صداتونو ببرید بالا

  آش خوردیم.شیرینی خوردیم. آقاهه عکس گرفت.

  اون اقاهه که آهنگ میزد پسر داشت. اسمش چی بود

من: نمی دونم مامان

درسا: متفکر اسمش علیرضا بود. مامان آقاهه جوون بود

 مامان اون یکی آقاهه هم جوون بود ولی پسر نداشت.

 

نظرات ()



دلسکو؟؟؟؟؟
نویسنده: - شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠

درسا: مامانی

من: جانم مامان

درسا:مامانی برام دلسکو می خری؟

من: چی؟ دلسکو چیه؟ سوال

درسا: مامان دلسکو، که باهاش ستاره‌ها رو نگاه کنم

من: الهی مامان قربونت، تلسکوپ؟

درسا: آره مامانی

من:ماچماچماچ

نظرات ()



مهربونی دختر
نویسنده: - یکشنبه ٢٠ آذر ۱۳٩٠

درسا: مامان بیا یه چیزی نشونت بدم

من: چیه عزیزم

درسا: مامان بیا یه چیزی توی اتاقمه

من: مامان ببین حالم خوب نیست نمی تونم

درسا: مامان، گلم، اشتال نداره دستو بده به من،نگران نباش، من بلندت میکنم

من:ماچ ماچ

نظرات ()



حساسیت
نویسنده: - شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠

دیشب موقع شام خوردن تلویزیون روشن بود. در سریالی که پخش می شد صحنه‌ای از رفتار دو خواهر و برادر حدود 5 و2 سال را  نشان داد که معلوم بود کاملاً طبیعی و بدون نظر کارگردان اتفاق افتاده بود خواهر که بزرگتر بود برادر کوچکش را نگهداشته بود و بردار کوچکتر سعی میکرد خواهرش را ببوسد صحنه جالبی بود ذوق زده شدم و گفتم آخی نازی به بابای درسا گفتم نگاه کن...

درسا خیلی جدی گفت: مامان اون بچه توهه؟؟سوالعصبانی

من:   تعجب   خجالت نه عزیزم بچه من شمایید دختر من شمایید و.....

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »