|
درسا ناز مامان و بابا
( بسم الله الرحمن الرحیم وان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمعوا الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین)
| ||
|
ادامه تعطیلات 1 بعد از کرمانشاه به اصفهان رفتیم خونه عمه جون درسا. با خودمون خیر و برکت را به اصفهان هم بردیم.(آخه روز دومی کلی بارون اومد. ) یه روز با عمه اینا پارک رفتیم. درسا حسابی بازی کرد. از تاب و سرسره گرفته تا ... و درسا کلی هم نی نی دید میدان امام و باغ پرندگان هم رفتیم. توی بارون شدید میدان امام بودیم تگرگ می بارید اولش درسا می ترسید توی باغ پرندگان هم کلی خوش گذشت.درسا دائم می گفت جوجو جوجو (درسا به تمام موجودات زنده به جز انسان جوجو میگه از مگس گرفته تا گوسفند و...
دخمل ما عاشق طبیعته باور کنید....
نگاه کنید با چه دقتی داره به گل نگاه میکنه الهی مامان قربون
برای شما دوستان هم چند تا از عکس های باغ پرندگان رو گذاشتیم. پیشنهاد میکنیم هر وقت اصفهان رفتید یه سری هم به اونجا بزنید.
اگه دوست داشتید ادامه عکسها رو در ادامه مطلب ببینید. ادامه مطلب [ سهشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٢:۱٦ ب.ظ ] [ ]
سلام به همه دوستان امیدوارم همگی خوب باشید و روزهای خوبی رو از سال جدید گذرونده باشید. به دلیل مشکلاتی که در بلاگفا پیش اومده( ازجمله تغییر قالب و بازنشدن عکسها و..) فعلاً تصمیم گرفتیم توی پرشین بلاگ هم وبلاگ درسا خانم رو فعال کنیم تا بعد... . تعطیلات عید امسال رو تصمیم گرفتیم به مسافرت بریم و اول از همه از خونه مامان و بابای مامان درسا شروع کردیم. جای همه تون خالی. 28 ام اسفند به کرمانشاه رفتیم. فردای اون روز خانم خانما گلو درد و سرفه های شدید و... . پیش دکتر بردیمش گفت حساسیته. براش آمپول و شربت نوشت نسخه رو که می نوشت درسا با اون صدای نازش گفت عمه. من و باباش کلی ذوق کردیم خانم دکتر هم بهش نگاه کرد و خندید. بعد هم موقع خداحافظی خانم بای بای کرد و برگشتیم. آره اینطوری شد که اول سالی درسا نازی زیاد سرحال نبود و موقع تحویل سال هم هر کاری کردیم کنار سفره هفت سین بخنده نشد که نشد اما بعد از تحویل سال وقتی دید همه دارن تلفن میزنن به یکدیگه و با هم حرف می زنن گوشی مامانی رو گرفته بود و از این ور به اون ور الو الو میکرد و با خودش حرف میزد. ( یه پروژه که مدتی بود مامانی رو در گیر کرده بود این بود که باید دست خانم رو می گرفت و هرجا ایشون میگفتن با هاشون همراه می شد و به جز مامان با هیچکس دیگه راه نمی رفت ..
[ سهشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩ ] [ ٢:٠٤ ب.ظ ] [ ]
|
![]() ![]() | |
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||