|
درسا ناز مامان و بابا
( بسم الله الرحمن الرحیم وان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمعوا الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین)
| ||
|
دختر نازم خدارو شکر خیلی خوب صحبت میکنه و از کلماتی در جملاتش استفاده میکنه که شاید خیلی هم در محاورات استفاده نمیشن. با خودم فکر می کردم چه زود گذشت از زمانیکه تازه یاد گرفته بود بابا، مامان و آب بگه. بهمین خاطر تصمیم گرفتم کلماتی که هنوز تلفظ درستشون رو یاد نگرفته به یادگاری بنویسم. ملب (مبل ) جمیله (جریمه) [ چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٦ ب.ظ ] [ ]
(دوست صمیمی درسا توی مهد دختری به نام سانیا است که حدود سه ماه از درسا بزرگتره.) دیروز موقع برگشت به منزل: درسا: من از دست سایانا ناراحتم من: چرا؟ درسا: آخه سایانا شعر منو خوند من: کدوم شعر؟ درسا: شعر اتل متل توتوله من: خوب اشکال نداره تو هم یه شعر دیگه میخوندی درسا: نه مامان آخه اون شعر منه من: خوب با هم میخوندین درسا: آخه سایانا گفت شعر منه من: اشکال نداره شما با هم دوستید درسا: من دیگه دوست با سایانا نمیشم
[ سهشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٠٥ ق.ظ ] [ ]
سلام به همه دوستان، سال نوتون مبارک. امیدوارم سالی سرشار از شادی، سلامتی، موفقیت و سربلندی رو در پیش داشته باشید و تعطیلات خوبی رو هم پشت سر گذاشته باشید. امسال ما میزبان بودیم و خارج از استان خوزستان جایی نرفتیم ولی خیلی بهمون خوش گذشت. بخصوص به خاطر بودن در کنار خانم کوچولوی نازم این یکی دو روز آخر هر وقت میگفتم که بعد از تعطیلات به مهد میری و با دوستات بازی میکنی فوراً واکنش نشون میداد و میگفت من دلم برای دوستام تنگ نشده من دلم برا مهد تنگ نشده نمی خوام برم مهد و خدارو شکر امروز موقع مهد رفتن خواب بود
[ دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٠ ب.ظ ] [ ]
درسا مشغول نقاشی کردن بود بابای درسا: خوش بحال دخترم چند تا مدادرنگی داره من کوچولو بودم اینهمه مداد نداشتم درسا: بابا کجا کوچولو بودی بابا: خونه خودمون، خونه مامان بزرگ درسا: من کجا بودم بابا: عزیزم شما هم اونجا بودی درسا: مامان کجا بود؟؟ بابا: مامان هم کوچولو بود اونجا بود درسا: خوب اگه شما کوچولو بودید کی منو بغل کرده بود بابا: درسا: شما که کوچولو بودید اگه منو بغل کنید می افتم بابا: نه عزیزم محکم گرفته بودمت درسا: بابا دیگه هیچوقت کوچولو نشو باشه [ شنبه ۱٧ دی ۱۳٩٠ ] [ ۸:٢٦ ق.ظ ] [ ]
دیروز توی مهد براشون جشن یلدا گرفتن. موقعی که رفتیم دنبالش بهش گفتم مامان چه خبر بود خوش گذشت. درسا:مامانی جشن یددا داشتیم. پایین مهد بود. آقاهه آهنگ زد. ما شعر خوندیم. خاله... گفت صداتونو ببرید بالا آش خوردیم.شیرینی خوردیم. آقاهه عکس گرفت. اون اقاهه که آهنگ میزد پسر داشت. اسمش چی بود من: نمی دونم مامان درسا: مامان اون یکی آقاهه هم جوون بود ولی پسر نداشت.
[ چهارشنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:۱۱ ق.ظ ] [ ]
دیشب موقع شام خوردن تلویزیون روشن بود. در سریالی که پخش می شد صحنهای از رفتار دو خواهر و برادر حدود 5 و2 سال را نشان داد که معلوم بود کاملاً طبیعی و بدون نظر کارگردان اتفاق افتاده بود خواهر که بزرگتر بود برادر کوچکش را نگهداشته بود و بردار کوچکتر سعی میکرد خواهرش را ببوسد صحنه جالبی بود ذوق زده شدم و گفتم آخی نازی به بابای درسا گفتم نگاه کن... درسا خیلی جدی گفت: مامان اون بچه توهه؟؟ من: [ شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٧ ق.ظ ] [ ]
چشم چشم دو ابرو دماد و دهن یه دردو حالابذار دو تا گوش موهاش نشه فراموش چوب چوب یه گردن اینم یه گردی تن مامان دستاشو نکشیدم مامان جون، خوب دستاشم بکش دست دست دو تا پا انگشتا و جورابا مامان آقا شیره رو کشیدم
[ شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤۸ ق.ظ ] [ ]
درسا: مامان امروز یه سرسره قرمز قشنگ آوردن توی مهد. مامان: سرسره قرمز؟ درسا: آره مامانی اینقد خوشگله درسا : کاشکی بابایی هم یه سرسره آبی برام بخرم تو خونه بازی کنم .... [ دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۸:٠٧ ق.ظ ] [ ]
دیشب درسا شیر میخواست یه بطری کوچک شیر بهش دادم. نصفش رو خورد بعد بهونه کرد که یه بطری دیگه میخوام. بهش گفتم مامان نمیشه اونو که خوردی بعداً برات باز میکنم. اصرار من فایده نداشت باباش گفت ببین دخترم این کار اسرافه خدای مهربون دوست نداره. درسا: خوب بابا شرا؟ بابا: خدای مهربون ناراحت میشه. درسا: خدای مهربون کوجاس؟ بابا: اون بالا توی آسمونا درسا: میخوام خدای مهربون رو ببینم خدای مهربون کوجاس؟ بابا: خدای مهربون اون بالا پیش خورشید خانمه درسا یه گاهی به پنجره بالکن کرد و گفت: بابا خورشید خانم رفته خدای مهربون کوجاس؟ بابا:....... درسا:... پی نوشت: با خودم فکر کردم چه خوب میشد فطرت پاک آدمی تا آخر پاک می ماند... [ سهشنبه ٥ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٩:٢٢ ق.ظ ] [ ]
- درسا: بابایی نشستم درسا بعد از نشستن: چطوری بابا خوبی سلامتی
- درسا: مامان خونه عمو یوسنت(بخوانید یوسف) کوجاس؟ مامان: اهواز درسا: نه مامان خونه درسا اهبازه مامان: خونه عمو زیتونه، خیابون زیتون درسا: آها فهمیدم مامان: بریم چیکار کنیم درسا: بریم پیش عمو، زن عمو، ندین(نگین) ، یضا (رضا) مامان: رفتیم اونجا چیکار کنیم درسا: سلام کنیم. درسا سلام کنه، بابا سلام کنه، مامان سلام کنه مامان: بعد.. درسا: بعد زیتون بخوریم
[ چهارشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳٦ ب.ظ ] [ ]
سلام به خاطر مشغله های زیاد کار و ... خاطرات دختر گلم رو دیر به دیر یادداشت می کنم و خیلی از موارد رو فراموش می کنم. - دختر گلم چند روزی است که صلوات فرستادن رو یاد گرفته الا هم صل علی ممد و ال ممد ( با همین فاصله - کلمات رو خیلی قشنگ کنار هم میگذارد و جملات جدید رو خیلی راحت میگه. - مفهوم دوست داشتن و نداشتن رو یاد گرفته بعضی موقع ها که دوست نداره از دوستش ساینا حرف بزنم میگه مامان من نانانا ( شما بخونید ساینا) دوس ندارم - از کنار سفره که میخواد بلند میشه میگه الهی شکر - بعضی از خاطرات و کارهای مهدش رو تعریف میکنه میگه نی نی گفت برو کنار یا خاله گفت مامان اومده - و البته حسابی هم مامان باباش رو می ترسونه. هر چیزی رو که توی خونه منعش کردیم سراغ همونها میره از سیم برق تلویزیون گرفته تا تزیینات شکستنی
[ دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩ ] [ ۳:۳٩ ب.ظ ] [ ]
چند تا کتاب با عنوانهای ماشین ها جورواجورن، غذاها جورواجورن و میوه ها جورواجورن برای خانم گل گرفتم. شعر کتابها از شکوه قاسم نیا بود. خیلی بین کتابها گشتم که از لحاظ رنگ و نقاشی برای خانم خانما جذابیت داشته باشه و هم شعر و داستان های کوتاه داشته باشه ولی... این کتابها هم به جز کتاب ماشین هاش از نقاشی هاشون خوشم نیومد. خلاصه مدتی است مشغولیت جدیدم خوندن کتاب برای خانم گل شده. هر کتابی رو نه یکبار که دو سه چهار پنج ... در هر دفعه و پشت سر هم و بدون وقفه براش میخونم و نازنینم هم با دقت گوش میکنه و با حرکت سر و دست من همراهی میکنه. تا اینک چند روز پیش ماحصل این همه تلاش رو برای بابا جونش به نمایش گذاشت. 1- دوست داره موش کوچولو پنیر و مغز گودو(گردو) تا اسم گردو میاد داد میزنه کوجاس کووو 2- کلاغه کجاس رو دیبار داد میزنه آر آر گشنش شده غذاش کو پنیر میخواد زود بیار 3- خرگوشه خیلی نازه گوشاش چقد درازه غذاش چیه هبیجه هویج زرد و تازه
[ دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٧:٤٤ ب.ظ ] [ ]
کار مشترک مامان و درسا: یه توپ دارم قیلقلی یه سرخ و سفید و آبی یه میزنم زمین هبا میره نمیدونی تا کجا...(با سر تکون دادن ) من این توپو نداشتم بابا به من عدی داد یه توپ قیل قلی داد [ سهشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱:۱٤ ب.ظ ] [ ]
خانم گلم با همکاری من دو تا شعر میخونه ( بهش میگم هرچی مامان میگه بگو بله) دخترم بله عزیزم بله نازم بله خانمم بله خوشگلم بله ناز بابا بله عزیز بابا بله دخمل بابا بله ... مامان قربون بله گفتنت
ناز مامان کیه دردا(همون درسا منظوره عزیز مامان کیه دردا دخمل مامان کیه دردا زیبای مامان کیه دردا ناز بابا کیه دردا عروسک بابا کیه دردا کوچولوی بابا کیه دردا ملوس بابا کیه دردا ... [ یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٥:٤۳ ب.ظ ] [ ]
به نظرم یکی از زیباترین کارهای کوچولوهای ناز غذا خوردنشونه بخصوص از وقتی که میخوان مستقل شن
تازگی ها یاد گرفته : - بهش میگم بابا کجاست میگه ادالو (اداره منظورشه) - فامیلیشو یاد گرفته میگه آجتی (حاجتی) - به ساعت میگه عت - و ... [ شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٤:٥٧ ب.ظ ] [ ]
می دونی می خوام کجا برم
خدارو شکر امام رضا(ع) طلبیدند و ماسه نفری بهمراه مامان بزرگ درسا(مامان بابا) به مشهد مشرف شدیم. جای همه دوستان خالی. ان شااله به این زودی ها قسمتتون بشه. از اونجایی که خانم خانما مدتی راه افتاده. به همه جا سر می زد یه جورایی مامان قربونش کنترلش سخت شده بود. توی مهمانسرا که دائماً از این طرف به اون طرف می رفت.بخصوص اگه یه نی نی می دید. توی رستوران که من و بابا باید به نوبت غذا می خوردیم چون خانم طلا یه ذره غذا میخورد و بعد از اون دیگه حوصله نشستن و یه جا موندن نداشت. (چه معنی داره که آدم یه جا بمونه تحرک و فعالیت لازمه آدم باید مثل رود جاری باشه فکر کنم اینا تحلیل های دخمل گلی باشن.. داشتم میگفتم.. باید به نوبت غذا مون رو می خوردیم و مواظب خانم می بودیم که نکنه زیر میز ها بیفته یا زیر دست و پا های ادم بزرگا دور از جون.... این مساله در هر روز و سه بار تکرار می شد و هرچه قدر هم که بابای درسا با مسئولان رستوران صحبت میکرد که به خاطر بچه غذا رو به داخل اتاق بیارن قبول نمی کردن که نمی کردن. موقعی هم که به حرم می رفتیم که دیگر بماند. وااای حیاط به این بزرگی داخل رواق ها آینه کاریهای سقف، لوسترها، جمعیت مردم و نی نی های همراهشان و همه و همه برایش جذاب بود و دوست داشتنی. یاد گرفته بود که دست به در و دیوار صحن بکشه و بوس کنه موقع نمازها هم هرچه مهر از قبل در اختیارش قرار می دادیم فایده نداشت و مهر و تسبیح های دیگران برایش جذاب بود.میتونید حسابش رو کنید که چه نمازهایی ما خونیدیم و صد البته چه زیارتنامه هایی.. و در تمام این اوقات سوالهای گلم و اینکه مامان ای چیه؟ او چیه؟ قطع نشد. خدا رو هرچه شکر کنیم کمه بخاطر این دختر عزیز با هوش مهربون مامانی. اصلاً و ابداً بهونه گیری نکرد و این مساله باعث شد اوقات بسیار خوبی را در مشهد سپری کنیم. خیلی هم سعی میکرد مامان بزرگ رو یاد بگیره اما فقط آهنگش رو می زد... مامان ... یه روز هم چهار نفری به بازار الماس شرق رفتیم. خانمی هم که عاشق آب. دیگه میتونید حسابش رو بکنید با اون فواره زیبایی که همه رو جذب خودش میکنه چه حالی کرد. بعدش هم خانم رو بردیم سرزمین عجایب موقع برگشت توی هواپیما درسا:مامان او چیه من:هواپیما درسا: من: هوا پی ما هوا پی ما درسا : هوا پیدا من: بابا: مامان بزرگ:
[ سهشنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۳:٤٩ ب.ظ ] [ ]
بسم الله الرحمن الرحیم وان یکاد الذین کفرو ا لیزلقونک باابصارهم لما سمعوا الذکر و یقولون انه لمجنون وما هو الا ذکر للعالمین الحمدلله الحمدلله هر چه قدر هم که سپاسگذار خدا باشیم باز هم کمه *باعنایت خدا دختر گلمون دیگه راحت بلند میشه،راه میره،از پله ها بالا میره( به نظر باباش درسا از پله بالا رفتن رو توی مهد یاد گرفته آخه ما توی خونه که پله نداریم.دیشب که با خانم خانما از بیرون برگشتیم شروع کرد با تمام مهارت *دخترمون دیگه حسابی ددری شده از موقعی که از مهد به خونه میبریمش خانم منتظره که دده بره هر کاری که میخوایم کنیم می پرسه دده *دختر نازمون کلمات و حرفها رو تکرار میکنه اونهایی که براش سخته فقط آهنگ میزنه از جمله آ او (آهو)، اوتاد (افتاد)،ماه (ماه)، اوتا(اونجا)،ادا دون (اقا جون)،اما (امام)، حاد ادا(حاج اقا)و... *دخترگلمون کاملاً حرفهای مامان بابا رو میفهمه وقتی بهش میگیم چیزی رو بیار میره و اونو میاره (البته این کار ما رو از گذشته سخت تر کرده خیلی ی ی ی باید مواظب حرفها و نحوه حرف زدنهامون باشیم ان شا اله) *از بازیهایی که خیلی دوست داره اینه که میره خودشو پشت در اتاق ها، زیر میز،زیر تخت یا هر جایی که بتونه قایم میکنه و ساکت و اروم منتظر میمونه که بریم خانم رو پیدا کنیم البته باید اول کلی دنبالش بگردیم و بعد با کلی ی هیجان خانم رو پیدا کنیم [ شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ٥:۳٥ ب.ظ ] [ ]
|
![]() ![]() | |
| [ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin] | ||