درسا ناز مامان و بابا
( بسم الله الرحمن الرحیم وان یکاد الذین کفروا لیزلقونک بابصارهم لما سمعوا الذکر و یقولون انه لمجنون و ما هو الا ذکر للعالمین) 
قالب وبلاگ
نويسندگان

دیشب موقع شام خوردن تلویزیون روشن بود. در سریالی که پخش می شد صحنه‌ای از رفتار دو خواهر و برادر حدود 5 و2 سال را  نشان داد که معلوم بود کاملاً طبیعی و بدون نظر کارگردان اتفاق افتاده بود خواهر که بزرگتر بود برادر کوچکش را نگهداشته بود و بردار کوچکتر سعی میکرد خواهرش را ببوسد صحنه جالبی بود ذوق زده شدم و گفتم آخی نازی به بابای درسا گفتم نگاه کن...

درسا خیلی جدی گفت: مامان اون بچه توهه؟؟سوالعصبانی

من:   تعجب   خجالت نه عزیزم بچه من شمایید دختر من شمایید و.....

[ شنبه ٧ آبان ۱۳٩٠ ] [ ٩:۳٧ ‎ق.ظ ] [ ]

چشم چشم دو ابرو          دماد و دهن یه دردو

حالابذار دو تا گوش موهاش نشه فراموش

چوب چوب یه گردن          اینم یه گردی تن

مامان دستاشو نکشیدم

مامان جون، خوب دستاشم بکش

دست دست دو تا پا       انگشتا و جورابا

مامان آقا شیره رو کشیدم

 

[ شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ] [ ]

 السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا(ع)

یه روز به پارک کوهسنگی رفتیم با اینکه هوا نسبتاً گرم بود ولی  خانم خانما حسااااااااااااااااااااااااابی بازی کرد (درساهورا ما کلافهوماچ)

از تاب بازی گرفته تا سرسره و الاکلنگ و اسب و ....

 ماشاءاله یادتون نره...

 

اینجا دخترم قله را فتح کرده هورا هورا

 

[ شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٩ ‎ب.ظ ] [ ]

 السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا(ع)

به لطف خدا مهمان امام رئوف بودیم. خدا قسمت همه مشتاقان نماید ان شاء ا...

به درسا خانم که حسابی خوش گذشت چرا که مامان جون و آقا جونش هم با ما در این مسافرت همراه بودند و تا حد امکان از موقعیت پیش آمده استفاده کرد.چشمک

خانم گلم در این سفر:

- هنگام دیدن گنبد طلا و هنگام ورود سلام می کرد. یه روز هنگام عبور از خیابان رو به گنبد کرد و گفت امام رضا سلام

-موقع ورورد به صحن کفش و جورابش را در می آورد و موقع برگشت به زور در کنار درب خروجی کفشش را می پوشید و میگفت با پا بهش میگفتم مامان  نذر داری؟

-با اصرار خودش اغلب چادر سر می کرد

-نماز میخوندماچ

-اصرار می کرد که کفشهای ماها رو بیار هر چند برایش سخت بود

خلاصه اینکه بنظرم درسا تفاوت مکان را چشیده بود...

                                                       خدایا دخترم را در پناه خودت حفظ فرما          آمین

 

 

 

 

* عکس آخر مشهد الرضا نیست.

[ شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:٤٠ ‎ب.ظ ] [ ]

سلام

به خاطر مشغله های زیاد کار و ... خاطرات دختر گلم رو دیر به دیر یادداشت می کنم و خیلی از موارد رو فراموش می کنم.

- دختر گلم چند روزی است که صلوات فرستادن رو یاد گرفته

 الا   هم صل علی         ممد و ال ممد ( با همین فاصلهماچ)

- کلمات رو خیلی قشنگ کنار هم میگذارد و جملات جدید رو خیلی راحت میگه.

- مفهوم دوست داشتن و نداشتن رو یاد گرفته بعضی موقع ها که دوست نداره از دوستش ساینا حرف بزنم میگه  مامان من نانانا ( شما بخونید ساینا) دوس ندارم

- از کنار سفره که میخواد بلند میشه میگه   الهی شکر

- بعضی از خاطرات و کارهای مهدش رو تعریف میکنه میگه  نی نی گفت برو کنار یا    خاله گفت مامان اومده

- و البته حسابی هم مامان باباش رو می ترسونه. هر چیزی رو که توی خونه منعش کردیم سراغ همونها میره از سیم برق تلویزیون گرفته تا تزیینات شکستنیاسترس و در این مواقع بازی موش و گربه بین مامان کلافهو درساخنده

[ دوشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٩ ] [ ۳:۳٩ ‎ب.ظ ] [ ]

چند تا کتاب با عنوانهای ماشین ها جورواجورن، غذاها جورواجورن و میوه ها جورواجورن برای خانم گل گرفتم. شعر کتابها از شکوه قاسم نیا بود. خیلی بین کتابها گشتم که از لحاظ رنگ و نقاشی برای خانم خانما جذابیت داشته باشه و هم شعر و داستان های کوتاه داشته باشه ولی...

 این کتابها هم به جز کتاب ماشین هاش از نقاشی هاشون خوشم نیومد. خلاصه مدتی است مشغولیت جدیدم خوندن کتاب برای خانم گل شده. هر کتابی رو نه یکبار که دو سه چهار پنج ... در هر دفعه و پشت سر هم و بدون وقفه براش میخونم و نازنینم هم با دقت گوش میکنه و با حرکت سر و دست من همراهی میکنه. تا اینک چند روز پیش ماحصل این همه تلاش رو برای بابا جونش به نمایش گذاشت.

1- دوست داره موش کوچولو      پنیر و مغز گودو(گردو)

     تا اسم گردو میاد        داد میزنه کوجاس کوووسوالتعجب

2- کلاغه کجاس      رو دیبار

   داد میزنه               آر آر

   گشنش شده غذاش کو       پنیر میخواد    زود بیاراز خود راضی

3- خرگوشه خیلی   نازه

   گوشاش چقد درازه غذاش چیه  هبیجه         هویج زرد و تازه

[ دوشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٩ ] [ ٧:٤٤ ‎ب.ظ ] [ ]

 خدایا شیرینی عبادتت را به دخترم بچشان

                                                             امین یا رب العالمین

 

 

[ سه‌شنبه ٤ آبان ۱۳۸٩ ] [ ۱٢:٥۸ ‎ب.ظ ] [ ]

کار مشترک مامان و درسا:

یه توپ دارم            قیلقلی یه

سرخ و سفید و        آبی یه

میزنم زمین            هبا میره

نمیدونی تا     کجا...(با سر تکون دادن )

من این توپو            نداشتمتعجب

بابا به من              عدی داد

یه توپ                  قیل قلی داد   هوراهوراهورا 

[ سه‌شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٩ ] [ ۱:۱٤ ‎ب.ظ ] [ ]

دختر گلم مدتی است که شدیداً به کیف دست گرفتن، شال و روسری سر کردن(البته به شیوه خودشماچ )،زیرو رو کردن وسایل و بخصوص کابینت های آشپزخانه(ظرف ها را از کابینت در می آره درب ماشین لباسشویی را باز میکنه و آنها را داخل ماشین میذاره متفکر ) و از همه جالب تر برای عکس گرفتن، خانم  ژست میگیرهماچ .

خیلی خوب هم می دونه که هر وقت کاری داره یا چیزی میخواد یا میخواد اجازه بگیره چطور مامان باباشو صدا کنه که به مقصودش برسهتشویقتشویق

 

 

[ یکشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٩ ] [ ۳:٤٧ ‎ب.ظ ] [ ]

              تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar22.com

خانم گلم با همکاری من دو تا شعر میخونه ماچ

( بهش میگم هرچی مامان میگه بگو بله)

دخترم                         بله

عزیزم                          بله   

نازم                             بله 

خانمم                          بله

خوشگلم                       بله

ناز بابا                           بله

عزیز بابا                         بله

دخمل  بابا                    بله

...

مامان قربون بله گفتنت قلب 

 

ناز مامان کیه                              دردا(همون درسا منظورهزبان)

عزیز مامان کیه                            دردا

دخمل مامان کیه                          دردا

زیبای مامان کیه                            دردا

ناز بابا کیه                                    دردا

عروسک بابا کیه                             دردا

کوچولوی بابا کیه                            دردا 

ملوس بابا کیه                                دردا   

...

تصاویر زیباسازی وبلاگ ، عروسک یاهو ، متحرک             www.bahar22.com

[ یکشنبه ٢۳ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٥:٤۳ ‎ب.ظ ] [ ]

 به نظرم یکی از زیباترین کارهای کوچولوهای ناز غذا خوردنشونه بخصوص از وقتی که  میخوان مستقل شنماچ 

 

 

 

تازگی ها یاد گرفته :

- بهش میگم بابا کجاست میگه ادالو (اداره منظورشه)

- فامیلیشو یاد گرفته میگه آجتی (حاجتی)

- به ساعت میگه عت

- و ...

[ شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ٤:٥٧ ‎ب.ظ ] [ ]

 می دونی می خوام کجا برم
می دونی می خوام چیکار کنم

می خوام برای کفترا
یه خورده گندم ببرم
اونجا که گنبدش طلاست
با کفتراش پر بزنم
دوسش دارم اماممه
در خونشو در بزنم
بعضی شبا تو خونمون
بابام به مادرم می گه
می خوام برم امام رضا
به خدا دلم تنگ دیگه
بابام می گه امام رضا
مریضا رو شفا می ده
دوای درد مردمو
از طرف خدا می ده
می خوام برم به مشهد و
یه هفته اونجا بمونم
تو حرم امام رضا
نماز حاجت بخونم
بهش بگم امام رضا
مریضا رو شفا بده
دوای درد مردمو
از طرف خدا بده
آقاجون
می خوام بیام به مشهدت
به طواف کفترای گنبدت
براشون یه کیسه گندم بیارم
خبر از دردای مردم بیارم
بهشون بگم برام دعا کنن
اونقدر
تا که تورو رضا کنن

شعر از مرحوم آقاسی. روحش شاد

 

 

 

 

خدارو شکر امام رضا(ع) طلبیدند و ماسه نفری بهمراه مامان بزرگ درسا(مامان بابا) به مشهد مشرف شدیم. جای همه دوستان خالی. ان شااله به این زودی ها قسمتتون بشه.

از اونجایی که خانم خانما مدتی راه افتاده. به همه جا سر می زد یه جورایی مامان قربونش کنترلش سخت شده بود. توی مهمانسرا که دائماً از این طرف به اون طرف می رفت.بخصوص اگه یه نی نی می دید. توی رستوران که من و بابا باید به نوبت غذا می خوردیم چون خانم طلا یه ذره غذا میخورد و بعد از اون دیگه حوصله نشستن و یه جا موندن نداشت. (چه معنی داره که آدم یه جا بمونه  تحرک و فعالیت لازمه  آدم باید مثل رود جاری باشه فکر کنم اینا تحلیل های دخمل گلی باشن..چشمک)

داشتم میگفتم.. باید به نوبت غذا مون رو می خوردیم و مواظب خانم می بودیم که نکنه زیر میز ها بیفته یا زیر دست و پا های ادم بزرگا دور از جون....استرس دائماً از این میز به اون میز. بعد که همجا رو سرک می کشید باید می رفت بیرون از رستوران و ما نیز به دنبالش.

این مساله در هر روز و سه بار تکرار می شد و هرچه قدر هم که بابای درسا با مسئولان رستوران صحبت میکرد که به خاطر بچه غذا رو به داخل اتاق بیارن قبول نمی کردن که نمی کردن.

موقعی هم که به حرم می رفتیم که دیگر بماند. وااای حیاط به این بزرگی تعجبدرسا از ذوقش نمی دونست به کدوم سمت بره اما همیشه سعی می کرد برخلاف جهت ما حرکت کنهچشمک خنده

داخل رواق ها آینه کاریهای سقف، لوسترها، جمعیت مردم و نی نی های همراهشان و همه و همه برایش جذاب بود و دوست داشتنی. یاد گرفته بود که دست به در و دیوار صحن بکشه و بوس کنهماچ

موقع نمازها هم هرچه مهر از قبل در اختیارش قرار می دادیم فایده نداشت و مهر و تسبیح های دیگران برایش جذاب بود.میتونید حسابش رو کنید که چه نمازهایی ما خونیدیم و صد البته چه زیارتنامه هایی..

و در تمام این اوقات سوالهای گلم و اینکه مامان ای چیه؟   او چیه؟ قطع نشد. خدا رو هرچه شکر کنیم کمه بخاطر این دختر عزیز با هوش مهربون مامانی. اصلاً و ابداً بهونه گیری نکرد و این مساله باعث شد اوقات بسیار خوبی را در مشهد سپری کنیم. خیلی هم سعی میکرد مامان بزرگ رو یاد بگیره اما فقط آهنگش رو می زد... مامان ...

یه روز هم چهار نفری به بازار الماس شرق رفتیم. خانمی هم که عاشق آب. دیگه میتونید حسابش رو بکنید با اون فواره زیبایی که همه رو جذب خودش میکنه چه حالی کرد. بعدش هم خانم رو بردیم سرزمین عجایب هورا البته خیلی نتونستیم از وسایل اونجا استفاده کنیم چون برای سن دخمل گلی مناسب نبودن پس ما هم سه نفری رفتیم قطار سواریخجالتقهقهه(مامان بزرگ درسا نیومد)

موقع برگشت توی هواپیما

درسا:مامان او چیه

من:هواپیما

درسا:تعجبمتفکر

من: هوا پی ما  هوا پی ما

درسا : هوا پیدا

 من:ماچماچماچ

بابا:ماچماچماچ

مامان بزرگ:لبخندماچ

 

[ سه‌شنبه ٤ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۳:٤٩ ‎ب.ظ ] [ ]

- از بازیهای مورد علاقه خانم گل قایم شدن است.با اینکه چیدمان وسایل خونه را بگونه ای تغییر داده ایم که خطری برای خانم کوچولو نباشد و راحت بتونه بازی کنه ولی خانم خانما زیر میز ها میره، داخل کابینت ظرفشویی آشپزخونه می ره، زبر تخت و هر جایی که بتونه.

یه روز دیدم صدای مایی مایی درسا می آد ولی هرچه سعی میکردم نمی تونستم پیداش کنم باباش هم خونه نبود خییییییییییلی ترسیدم ....استرس

بعد متوجه شدم خانم رفته زیر تخت خواب و دیگه نمی تونه بیرون بیاد(نکته جالب اینه که من زیر تخت رو از وسایل پر کرده بودمتعجب)

 

 

- بازی با سیب زمینی پیاز و بخصوص پوست پیاز براش خیلی جذابه متفکر

 

 

- بعضی وقتا هم برای عروسکاش لا لایی میخونه. غذا و آب بهشون میده  بغلشون میکنه  بوسشون میکنه و...(هر کاری که ما برایش میکنیمچشمک)

 

[ جمعه ٧ خرداد ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ] [ ]

بسم الله الرحمن الرحیم

وان یکاد الذین کفرو ا لیزلقونک باابصارهم لما سمعوا الذکر و یقولون انه لمجنون وما هو الا ذکر للعالمین

الحمدلله الحمدلله  هر چه قدر هم که سپاسگذار خدا باشیم باز هم کمه

*باعنایت خدا دختر گلمون دیگه راحت بلند میشه،راه میره،از پله ها بالا میره( به نظر باباش درسا از پله بالا رفتن رو توی مهد یاد گرفته آخه ما توی خونه که پله نداریم.دیشب که با خانم خانما از بیرون برگشتیم  شروع کرد با تمام مهارت ماچ از پله های ساختمان بالا رفتن )

 *دخترمون دیگه حسابی ددری شده از موقعی که از مهد به خونه میبریمش خانم منتظره که دده بره هر کاری که میخوایم کنیم می پرسه ددهسوال

*دختر نازمون کلمات و حرفها رو تکرار میکنه اونهایی که براش سخته فقط آهنگ میزنه

از جمله آ او (آهو)، اوتاد (افتاد)،ماه (ماه)، اوتا(اونجا)،ادا دون (اقا جون)،اما (امام)، حاد ادا(حاج اقا)و...ماچ

*دخترگلمون کاملاً حرفهای مامان بابا رو میفهمه وقتی بهش میگیم چیزی رو بیار میره و اونو میاره (البته این کار ما رو از گذشته سخت تر کرده خیلی ی ی ی باید مواظب حرفها و نحوه حرف زدنهامون باشیم ان شا اله)

*از بازیهایی که خیلی دوست داره اینه که میره خودشو پشت در اتاق ها، زیر میز،زیر تخت یا هر جایی که بتونه قایم میکنه و ساکت و اروم منتظر میمونه که بریم خانم رو پیدا کنیم البته باید  اول کلی دنبالش بگردیم و بعد با کلی ی هیجان خانم رو پیدا کنیم قهقهه

[ شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ ] [ ٥:۳٥ ‎ب.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

RSS Feed